
روًیای خیالی
سلام خیال شعر من
سلامی به وسعت چشمهای منتظر
که از شبانگاه فانوس به دست بر افق می نگرد
با دلی پرُ تشویش ، زیر لب ملتمس آمدنت را دارد
مُضطرب ، نگرانم نکند وقتی می آیی خوابم ببرد ؟
اما ....نه
بوی عطر دلاویز تنت
که به تشبیه گُلهای بهاری است
به مشامم حس می کنم
با آمدنت کوچه باغ عشق من
پُر از لطافت می شود
حضور سبز تو را جوانه های قلب عاشقم نوید می دهد
وقتی به باغ عشق من پا می نهی
از عطر نفسهای تو مستِِ مست می شوم
بیخود از خود ، آنچه هست می شوم
اوج می گیرم در عالم خیال
پا می نهم بدانجا که کس را راه نیست
همه عشق است و سرور
همه تندیس زیبایی است
چه عشقی ، چه خواستنی
در وصف نمی آید رویای رویایی است
همه دلدادگی و شور و مستی
شهر ملائک ، شهر افسون و افسانۀ عشاق
دشتها همه پُر گُل و الوان
لاله و شقایق و نرگس آمیخته به هم
سبزه ها شاد و با طراوت
در نسیم باد رقص کنان
باغ زیتون باغ خرما
باغ انجیر و انار
پیچیده در هم شاخه ها
پیوسته به هم میوه های پُر بار
آسمان صاف و تابش خورشیدِ بیقرار
ابرها رنگ شیری در افق سوی دریا رهسپار
کوهها سر به فلک کشیده استوار
همه جا نور الهی جلوه می کند
برلب چشمۀ آب زلال
مُشتی آب بر دست وصورت ، جرعه ای می نوشم
چه خیالی است عجب رویایی است
که در آن سخن از غم فردا نیست
بلبلانش از عشق در آواز
قُمری به تَرنُم در راز و نیاز
گُلها در عشوه و ناز
سنجاقکها در پرواز
اینجاست سرچشمۀ آغاز
چرا مبهوت ...؟ خیال شعر من
برخیز و با من بیا
بدانجا که کس را راه نیست
راه هموار است و چاه نیست
راه بنگر راهبان بین
در افق ایستاده نور به دست
روشنی است آنچه بینی و هر چه هست
ظلمت در فنا ، تاریکی بی معنا ست
باغ و بستان بنگر ، شباب بهار برجاست
در صبحِ روان چه شوری بر پاست
در زمزمۀ باد سخنهاست
تا عرش بلند آواز و نواست
گوش فلک پُر از شور و غوغاست
سر تا به سر الحانِ خوشِ مرغِ چَمن
باد را زمزمه با یاسمن
سر خوش از این عشق باغ و دمن
وه که چه بسیار در این بزم همچون تو و من
شاداب و سر خوش اهل سخن
گشته گریزان از این شورو دم اهَرمن
کران تا کران ، الحانِ خوش هستی است
ساغر به کناره ، میخانه فارغ از می و مستی است
هر چه بینی صاحب دلند
کجا سخن ز بت پرستی است
در این وادی خیال
دیوانه عاقل شدنی است
هر چه هست خواستنی است
هر چه هست دوست داشتنی است
چه خوابی ، چه خیالی
مست کجاست ، مستانه کدامست
کجا این حلال و آن یک حرامست
در جویها جاری جای آب شراب است
همه آبادی است کدام دیار خراب است
آنچه پیداست در نظر اهل ریا حُباب است
خیال من رهسپار دشت بی حاصل
گُم گشته در این وادی دیوانه و عاقل
چسان در پی آید دامن کشان دل
چه بیهوده گشتیم ز خود غافل
سراسیمه به خود آمد و دیدم
آنچه بود و هست خیال است خیال باطل
|
+| نوشته شده توسط
asad-ashori ( بینوا ی عشق) در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
|